لغت نامه دهخدا
خلجان. [ خ َ ل َ ] ( ع مص ) پریدن چشم. ( منتهی الارب ).
خلجان. [ خ َ ل َ ] ( ع اِمص ) مودت. محبت. عشق. ( ناظم الاطباء ). || خواهش. آرزو. || خارخار. || میل خاطر. رغبت. ( ناظم الاطباء ) ( برهان قاطع ).
خلجان. [ خ ِ ل ِ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان سرورود بخش اسکو شهرستان تبریز. دارای 3295 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات ، کشمش ، سردرختی. شغل اهالی زراعت و گله داری. صنایع دستی شال بافی.راه آن شوسه است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).
خلجان.[ خ َ ل َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان فعله کری بخش سنقر کلیایی شهرستان کرمانشاه. دارای 110 تن سکنه. آب آن از رودخانه گاورود و محصول آنجا غلات ، حبوبات و توتون. شغل اهالی زراعت ، قالیچه و جاجیم و پلاس بافی و راه آن مالرو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ).