حالق. [ ل ِ ] ( ع ص ، اِ ) نعت فاعلی از حلق. سترنده موی. سرتراش. آرایشگر سر و صورت. سلمانی. ج ، حَلَقة. || پر و مملو. || بَدْیُمْن. ( منتهی الارب ). مشئوم. || پستان پرشیر. ج ، حُلَّق ، حوالق. ( مهذب الاسماء ) ( منتهی الارب ). || تاک بررفته بردرخت. || کوه بلند. ( منتهی الارب ). جبل مرتفع. جای بلند: جاء من حالق ؛ ای من مکان مشرف. لاتفعل کذا امک حالق ؛ نفرینی است ؛ یعنی چنین مکن مادرت تراگم کناد، و در گم شدن تو موی سر برکناد و بستراد.
فرهنگ معین
(لِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ماده و دوایی که زایل کننده و سترندة موی باشد مانند زرنیخ و نوره و سفید آب و خاکستر و غیره ، حلاق .
فرهنگ عمید
۱. زایل کننده و سترندۀ موی، سرتراش. ۲. (اسم ) دارویی که موی بدن را زایل کند، مانند زرنیخ و نوره. ۳. (اسم ) کوه بسیاربلند که گیاهی در آن نباشد.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ماده و دوایی که زایل کننده و سترند. موی باشد مانند زرنیخ و نوره و سفید آب و خاکستر و غیره حلاق .
ویکی واژه
ماده و دوایی که زایل کننده و سترندة موی باشد مانند زرنیخ و نوره و سفید آب و خاکستر و غیره، حلا