جوش دادن

لغت نامه دهخدا

جوش دادن. [ دَ] ( مص مرکب ) جوشانیدن چنانکه آب بر آتش. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : و آن تری گوشت را دیگرباره یک جوش بدهند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). || بهم پیوستن دو چیز سخت چون دو تکه فلز. التصاق دادن. لحیم کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) ( فرهنگ فارسی معین ). || جوش دادن میان دو کس را؛ رفع اختلاف آن دو کردن. میان آن دو آشتی و هم آهنگی بوجود آوردن.

فرهنگ معین

(دَ ) (مص م . ) به هم پیوستن دو چیز سخت (مخصوصاً فلز )، لحیم کردن .

فرهنگ فارسی

( مصدر ) بهم پیوستن دو چیز سخت ( چون دو تکه فلز ) التصاق دادن لحیم کردن.

فرهنگستان زبان و ادب

{weld} [جوشکاری و آزمایش های غیرمخرب، مهندسی بسپار، مهندسی مواد و متالورژی] اتصال فلزات به یکدیگر به صورت ذوبی یا غیرذوبی با اعمال فشار یا بدون آنها متـ . جوش 2

ویکی واژه

به هم پیوستن دو چیز سخت (مخصوصاً فلز)
، لحیم کردن.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم