بر هم پیچیدن
یعنی درهم تابیدن، آشفته و نامنظم شدن، یا در هم افتادن. این عبارت گاهی درباره نخ، مو، طناب، یا حتی اوضاع و کارها به کار میرود.
مترادفها
در هم تنیدن، در هم آمیختن، گره خوردن
متضادها
از هم گشودن، جدا کردن
جمله سازی با بر هم پیچیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ریشههای درخت کهن در زیر خاک به شکلی عجیب و پیچیده در هم فرو رفته بودند و گویی با هم بر هم پیچیده بودند.
💡 نویزهای شدید محیطی و صداهای مختلف در اتاق، باعث بر هم پیچیدن رشتههای افکار من شد و نتوانستم به درستی بر روی مطالعه تمرکز کنم.
💡 با گذشت زمان، خاطرات خوش گذشته و تلخیهای موجود در ذهن او به شکلی ناگفته با یکدیگر بر هم پیچیده و هویت او را ساختند.