کرکرک
لغت نامه دهخدا
کرکرک. [ ک َ ک َ رَ ] ( اِ ) کرکرانک. غضروف. ( از ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ). رجوع به کرکرانک و غضروف شود.
کرکرک. [ ک َ ک َ رَ ] ( اِ ) نام پرنده ای است دم دراز که در کناره های آب نشیند و دم جنباند و به عربی صعوه خوانند. ( برهان ) ( آنندراج ). کرکما. دم جنبانک. ( فرهنگ فارسی معین ):
خجسته را بجز از خُردَما ندارد گوش
بنفشه را بجز از کرکرک نداردپاس.منوچهری.رجوع به صعوه، دم جنبانک و کرکما شود. || عکه را هم گفته اند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به عکه شود. || بعضی کرک را گویند که سلوی و بلدرچین باشد. ( برهان ) ( آنندراج ). کراک. ( جهانگیری ). رجوع به بلدرچین شود.
جمله سازی با کرکرک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 صدای کرکرک خشکههای برگ در زیر پای مسافر، در سکوت مطلق جنگل، حس تنهایی و آرامش بسیار عجیبی را به او منتقل میکرد.
💡 با نزدیک شدن به آتش، صدای کرکرک چوبهای خشک در میان شعلههای سرخ، فضای بسیار گرم و دلنشینی در محیط کوهستان ایجاد کرده بود.
💡 شنیدن مداوم صدای کرکرک برخورد اشیاء فلزی در کارخانه، نشاندهنده شروع فعالیت بسیار سنگین ماشینآلات در ابتدای صبح زود و خنک بود.