دوبهم زدن
مترادفها
به هم ریختن، مخلوط کردن
متضادها
تفرقه انداختن، اختلاف کردن
لغت نامه دهخدا
دوبهم زدن. [ دُ ب ِ هََ زَ دَ ] ( مص مرکب ) میان دو تن اختلاف ایجاد کردن. تفتین. رجوع به دوبهم زن شود.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) میان دو تن اختلاف ایجاد کردن
جمله سازی با دوبهم زدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 او با مداخلات بیجا و تصمیمگیریهای ناگهانی خود، تمام برنامههای دقیق و سازمانیافتهای را که ما چیده بودیم، دوبهم زد.
💡 اگر در این مرحله حساس از پروژه، با عجله و بدون مشورت تصمیم بگیری، ممکن است کل روند کار را دوبهم بزنی.
💡 مدیر جدید با تغییر قوانین بدون اطلاع قبلی، نظم موجود در واحد اداری را کاملاً دوبهم زد و باعث سردرگمی شد.