انجوختن

مترادف‌ها

سوزاندن، افروختن، روشن کردن

متضادها

خاموش کردن

لغت نامه دهخدا

انجوختن. [ اَ ت َ ] ( مص ) برهم کشیدن و ترنجیدن روی و اندام. || اندوختن. || ورزیدن. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به انجختن و انجوخیدن و انجوغیدن و انجوخ شود.

جمله سازی با انجوختن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گرمای طاقت‌فرسای تابستان باعث شده بود که تمام گیاهان و درختان کوچک در دشت‌های وسیع زیر نور خورشید سوزان شروع به انجوختن و خشک شدن کنند.

💡 آتش‌های بزرگی که در جنگل‌های شمالی شعله‌ور شده بود، باعث انجوختن تار و پود طبیعت و از بین رفتن زیستگاه بسیاری از حیوانات وحشی در آن منطقه گردید.

💡 در آن داستان قدیمی، گفته شده بود که خشم بسیار شدید باعث انجوختن قلب مردی شد، گویی که شعله‌های آتش در درون وجود او در حال زبانه کشیدن بودند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران