لغت نامه دهخدا
چک زدن. [ چ ُ زَ دَ ] ( مص مرکب ) چنپاتمه زدن. چندک زدن. بچک نشستن. برسردو پای نشستن:
چو آنجا رسی زن در آن آب چک
که گرددنمک از گذارش سبک.جامی ( از فرهنگ رشیدی ).به دو زانو دمی که بنشیند
همچو اروانه ایست کو زده چک.میلی ( از فرهنگ رشیدی ).رجوع به چک و چوک شود.
چک زدن. [ چ َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) کشیده زدن. سیلی زدن. تپانچه زدن. صَفع.ذَح. با کف دست ضربه سخت به صورت کسی نواختن. و رجوع به چک شود. || پاک کردن خرمن گندم کوفته از کاه بوسیله چک. چارشاخ زدن. ( در اصطلاح اهالی فیض آباد محولات بخش تربت حیدریه ). و رجوع به چک شود.