لغت نامه دهخدا
پنجنگشت. [ پ َ ج َ گ ُ ] ( اِ مرکب ) فنجگشت. بنجکشت. بنجکست. فقد. رجوع به پنج انگشت شود.
پنجنگشت. [ پ َ ج َ گ ُ ] ( اِ مرکب ) فنجگشت. بنجکشت. بنجکست. فقد. رجوع به پنج انگشت شود.
( اسم ) ۱- مجموع انگشتان هر یک از دست و پا که بکف پیوسته است: ( پنج انگشت یکی نیستند. ) ۲- چوبی است بلند که بر سر آن پنج چوب کوتاه مثل انگشت نصب شده و بدان خرمن کوفته را باد دهند انگشته آشور پنجه مدری هاکو. ۳- گیاهی است که برگ آن مانند برگ شاهدانه است و بوت. آن در کنار رودها روید ذو خمسه اصابع ذوخمسه اوراق دل آشوب پنجنگشت. تخم آنرا حب الفقد خوانند.