لغت نامه دهخدا
مرواریدین. [ م ُرْ ] ( ص نسبی ) مرواریدی. منسوب به مروارید. چون مروارید. دارای خصوصیات مروارید: آن خط کز آن قلم آید آن را لؤلُئی خوانند یعنی مرواریدین. ( نوروزنامه ). || ساخته شده از مروارید. رجوع به مروارید شود.
مرواریدین. [ م ُرْ ] ( ص نسبی ) مرواریدی. منسوب به مروارید. چون مروارید. دارای خصوصیات مروارید: آن خط کز آن قلم آید آن را لؤلُئی خوانند یعنی مرواریدین. ( نوروزنامه ). || ساخته شده از مروارید. رجوع به مروارید شود.
( صفت ) منسوب به مروارید: ۱- ساخته از مروارید. ۲- مزین به مروارید: اگر بخواهی اسب بازین و ساز گوهرین و مرواریدین و زرین و یاقوتین بیرون آید.