متکنع

لغت نامه دهخدا

متکنع. [ م ُ ت َ ک َن ْن ِ ] ( ع ص ) اسیری که در هم کشیده شود به دوال. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). محبوس به زنجیر بسته شده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به تکنع شود.

جمله سازی با متکنع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 او در برخورد با انتقادات تند دیگران، رفتاری متکنع و ساختگی داشت که باعث شد مردم به صداقت او شک کنند و از او دوری کنند.

💡 نویسنده با استفاده از کلمات بسیار پیچیده و سبک متکنع، سعی داشت برتری دانش خود را به خوانندگان نشان دهد، اما نتیجه عکس داد.

💡 در آن مجلس پرزرق و برق، بسیاری از مهمانان با رفتاری متکنع و ریاکارانه سعی در جلب توجه صاحبان قدرت و مقام بودند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران