متضوج

مترادف‌ها

ناراحت، آزرده

متضادها

شاد، خشنود، آرام، خوشحال

لغت نامه دهخدا

متضوج. [ م ُت َ ض َوْ وِ ] ( ع ص ) رودباری که خم های آن بسیار گردد. ( آنندراج ). رود پیچ و خمدار. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تضوج شود.

جمله سازی با متضوج

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 او از شدت خستگی مفرط و فشارهای کاری مداوم، بسیار متضوج بود و مدام از شرایط نامساعد موجود در محیط کار گلایه می‌کرد.

💡 آن مسافر که از تأخیر بسیار طولانی پرواز به شدت متضوج شده بود، با عصبانیت به کارمند شرکت هواپیمایی اعتراض می‌کرد.

💡 با وجود اینکه همه چیز به ظاهر آرام بود، او از مسائل کوچک زندگی بسیار متضوج به نظر می‌رسید و آرامش نداشت.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران