لغت نامه دهخدا
خبه کردن. [ خ َ ب َ / ب ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خفه کردن. تذریع. جرض زَنا. خنق. ذَبح. سَأت. سأب. سَأد. ظات. زَعط. ضُفد. ( از منتهی الارب ): سلطان را رشته در گردن کردند تا خبه کنند. ( جهانگشای جوینی ).
خبه کردن. [ خ َ ب َ / ب ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خفه کردن. تذریع. جرض زَنا. خنق. ذَبح. سَأت. سأب. سَأد. ظات. زَعط. ضُفد. ( از منتهی الارب ): سلطان را رشته در گردن کردند تا خبه کنند. ( جهانگشای جوینی ).