لغت نامه دهخدا
اضرع.[ اَ رُ ] ( ع اِ ) ج ِ ضِرْع. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به ضرع شود.
اضرع. [ اَ رَ ] ( ع ص ) ضارع. ضعیف و لاغر و صغیر از هر چیز و بقولی کم سن. و رجوع به ضارع و ضراعت شود. ( از اقرب الموارد ):
اذا اعترض الخابور دون جیادنا
رعالاً فخذ ابن اللئیمة اضرع.بحتری.
اضرع.[ اَ رُ ] ( اِخ ) جایی است در شعر راعی:
فابصرتهم حتّی رأیت حمولهم
بانقاء یحموم و ورّکن اضرُعا.
ثعلب گوید: اضرع کوهها یا کوههای خردی ( تپه ها ) است. ( از معجم البلدان ). و خالدبن جبله گوید پشته های خردی است. ( از لسان العرب ).