لغت نامه دهخدا
گمانیدن. [ گ ُ دَ ] ( مص ) گمان کردن. اعتقاد داشتن. اندیشیدن. باور کردن:
سپاهی که سگسار خوانندشان
پلنگان جنگی گمانندشان.فردوسی.همانا گماند که من کودکم
به دانش چنانچون بسال اندکم.اسدی.نبایدکه بدپیشه باشدت دوست
که هر کس چنانت گماند که اوست.اسدی.