گردن افکندن

مترادف‌ها

سر خم کردن، سر فرود آوردن

متضادها

سربلند بودن، گرد بالا گرفتن

لغت نامه دهخدا

گردن افکندن. [ گ َدَ اَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) گردن زدن. || مطیع بودن. تسلیم گشتن. فرمانبرداری کردن:
که ما شاه را چاکر و بنده ایم
همان باژ را گردن افکنده ایم.فردوسی.

فرهنگ فارسی

۱ - ( مصدر ) گردن زدن. ۲ - ( مصدر ) مطیع بودن فرمانبردار بودن: که ما شاه را چاکر و بنده ایم همان باژ را گردن افکنده ایم.

جمله سازی با گردن افکندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 او در برابر بی‌عدالتی موجود در جامعه، به جای سکوت و گردن افکندن، تصمیم گرفت تا با شجاعت برای تغییر شرایط و حقوق خود مبارزه کند.

💡 نباید در برابر مشکلات و چالش‌های مسیر زندگی با گردن افکندن و ناامیدی، از ادامه تلاش و رسیدن به اهداف بزرگ خود دست کشید.

💡 وقتی او متوجه اشتباه بزرگ خود شد، با گردن افکندن و شرمساری، از دوستانش پوزش خواست و سعی کرد مسیر درست را دوباره دنبال کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران