چیله

لغت نامه دهخدا

چیله. [ ل َ / ل ِ ] ( اِ ) ریزه های هیمه. خاشاک. هیزم. هیزم ریزه. هیمه خرد. خرده های باریک و کوتاه هیزم. تریشه. تراشه ریز هیزم. فروزینه.چیزها که با آن آتش گیرانند. افروزه. ساقهای خشک گیاه و مانند آن که بعضی مرغان از آن لانه کنند. آنچه گنجشکان لانه ساختن را برند. آنچه فقرا سوختن را از هیمه و هیزم رایگان برچینند. ضرام. ( یادداشت مؤلف ).
- چیله جمع کردن؛ گرد کردن چیله: گنجشکان برای لانه ساختن چیله جمع میکنند. ( یادداشت مؤلف ).
چیله. [ ل َ / ل ِ ] ( هندی، اِ ) غلام و بنده و برده. ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

در لهج. قزوین بمعنی هلال.