پیدا اوردن

مترادف‌ها

یافتن، پیدا کردن

متضادها

گم کردن

لغت نامه دهخدا

( پیدا آوردن ) پیدا آوردن. [ پ َ / پ ِ وَ دَ ] ( مص مرکب ) هستی دادن. بوجود آوردن. پدید کردن. نمودن: چنانکه این پادشاه را پیدا آرد ( خداوند ) و با وی گروهی مردم دررساند اعوان وخدمتگاران وی که فراخور وی باشند. ( تاریخ بیهقی ).
همی گویی زمانی بود از معلول تا علت
پس از ناچیز محض آورد موجود ترا پیدا.ناصرخسرو.|| آشکار کردن: و در دولت و نوبت خویش منزلت او پیدا آرند. ( کلیله و دمنه ).

فرهنگ فارسی

( پیدا آوردن ) ( مصدر ) ۱- آشکار کردن ظاهر کردن: و در دولت و نوبت خویش منزلت او پیدا آرند. ۲- هستی دادنبوجود آوردن: می گویی زمانی بود از معلول تا علت پس از ناچیز محض آورد موجودات را پیدا. ( ناصر خسرو )

جمله سازی با پیدا اوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 تلاش‌های مداوم تیم تحقیقاتی در بیابان‌های پهناور، در نهایت منجر به پیدا اوردن بقایای یک تمدن باستانی و بسیار پیشرفته شد.

💡 اگر بتوانیم روشی کارآمد برای پیدا اوردن منابع آب زیرزمینی در این مناطق خشک پیدا کنیم، زندگی کشاورزان بسیار بهبود می‌یابد.

💡 هدف اصلی از این پروژه بزرگ علمی، پیدا اوردن پاسخ‌های دقیق برای سوالات بی‌پاسخ در مورد پیدایش حیات در زمین بود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران