لغت نامه دهخدا
وانشاندن. [ ن ِ دَ ] ( مص مرکب ) فرونشاندن.
- چراغ وانشاندن؛ خاموش کردن چراغ. کشتن چراغ:
سخت به ذوق می دهد باد ز بوستان نشان
صبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان.سعدی.
وانشاندن. [ ن ِ دَ ] ( مص مرکب ) فرونشاندن.
- چراغ وانشاندن؛ خاموش کردن چراغ. کشتن چراغ:
سخت به ذوق می دهد باد ز بوستان نشان
صبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان.سعدی.
بازنشاندن، فرونشاندن.