لغت نامه دهخدا
مؤاخذت. [ م ُ آ خ َ ذَ ] ( از ع، اِمص ) مؤاخذه. مؤاخذة. واجست.بازخواست و عقوبت به سبب گناه ( این کلمه با کردن و شدن و نیز فرمودن صرف شود ) ( از یادداشت مؤلف ): ترکان خاتون کربوغا را نهفته به اصفهان فرستادبه مؤاخذت برکیارق. ( سلجوقنامه ظهیری ). ملک دانشمند را مؤاخذت و معاتبت فرمود. ( گلستان ). در حال جوابی نبشت که اگر پیش از بلاغ کشف کنند از مؤاخذت ایمن باشد. ( گلستان ). و رجوع به مؤاخذة و مواخذه شود.
مؤاخذة. [ م ُ آ خ َ ذَ ] ( ع مص ) گرفتن و عقوبت کردن کسی را به گناه او. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). کسی را به گناه گرفتن. ( ترجمان القرآن جرجانی ص 96 ) ( تاج المصادر بیهقی ). کسی را به گناه عقوبت کردن. ( از اقرب الموارد ). کسی را به گناه او بگرفتن. ( المصادر زوزنی ). گرفت کردن وعقوبت کردن کسی را بر گناه و عامه این را به «واو»گویند ( یعنی مواخذه ). گرفت کردن. ( غیاث ) ( آنندراج ).