لغت نامه دهخدا
مودعه. [ دَ ع َ ] ( ع ص ) سپرده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ). || کاشته شده. زراعت شده:
تو بکردی او بکردی مودعه
زان که ارض اﷲ آمد واسعه.مولوی.و رجوع به مودع شود.
مودعه. [ دَ ع َ ] ( ع ص ) سپرده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ). || کاشته شده. زراعت شده:
تو بکردی او بکردی مودعه
زان که ارض اﷲ آمد واسعه.مولوی.و رجوع به مودع شود.
( اسم ) مونث مودع جمع: مودعات