لغت نامه دهخدا
( ممخضة ) ممخضة. [ م ِ خ َ ض َ ] ( ع اِ ) شیرزنه و آوندی که در آن دوغ زنند. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). ممخض. تُلُم تُلق. ج، مماخض. ( از المنجد ): ای برادر! من ترا از فربهی کوه پیکری دیدم که از ممخضه کوهانت همه روغن چکیدی و به هیچ روغن اندرون ادیم جلد تو محتاج نبودی. ( مرزبان نامه چ تهران ص 193 ).