معتقل

مترادف‌ها

بازداشت‌شده، زندانی، گرفتار

متضادها

آزاد، رها

لغت نامه دهخدا

معتقل. [ م ُ ت َ ق َ ] ( ع اِ ) بازداشتگاه. محبس. زندان: حال او موافق حال کمیت بود که جامه زن در پوشید و از معتقل خویش خلاص یافت. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 218 ). سعادت نامی از ممالیک وی او را بر دوش از قلعه ای که معتقل او بود به نشیب آورد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 312 ). و رجوع به اعتقال شود. || ( ص ) بسته. فروبسته. خشک: بطن معتقل. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).

جمله سازی با معتقل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 سازمان‌های حقوق بشر گزارش دادند که تعداد معتقل در زندان‌های سیاسی که بدون محاکه نگهداری می‌شوند، در سال گذشته نسبت به سال قبل افزایش یافته است.

💡 وکیل مدافع با دقت بسیار زیادی تلاش کرد تا از آزادی هر معتقل که به دلیل اعتراضات گسترده در خیابان‌ها بازداشت شده بود، دفاع کند.

💡 پلیس پس از یک عملیات بسیار گسترده و پیچیده، موفق شد چندین معتقل را که در فعالیت‌های غیرقانونی شرکت داشتند، شناسایی و بازداشت کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران