مراسه

لغت نامه دهخدا

( مراسة ) مراسة. [ م َس َ ] ( ع اِ ) سختی. ( منتهی الارب ). شدت. ( متن اللغة ).
مراسة. [ م َرْ را س َ] ( ع ص ) لیلة مراسة؛ شب دراز و دشوار. ( از منتهی الارب ). بعیدة دائبةالسیر. ( متن اللغة ). شب سخت دیرپای.
مراسة. [م ُ راس ْ س َ ] ( ع مص ) با کسی چیزی را ابتدا کردن یا با کسی به حاکم شدن. ( از منتهی الارب ): راسه؛ فاتحه. ( اقرب الموارد ). راسّه بالامر؛ فاتحه به. ( متن اللغة ).

فرهنگ فارسی

با کسی چیزی را ابتدا کردن
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
لا تنس ذکر الله
لا تنس ذکر الله
کس خل
کس خل
هیز
هیز
فال امروز
فال امروز