محتقه

مترادف‌ها

نابود شده، هلاک شده

متضادها

باقی، جاودان، زنده

لغت نامه دهخدا

( محتقة ) محتقة. [ م ُ ت َق ْ ق َ ] ( ع ص ) مؤنث محتق. طعنة محتقة؛زخم نافذ و راست غیر میل کرده. ( از ناظم الاطباء ).

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران