متلجلج
مترادفها
مردد، دو دل، لکنتگیر
متضادها
قاطع، مصمم
لغت نامه دهخدا
متلجلج. [ م ُ ت َ ل َ ل ِ ]( ع ص ) زبان گرفته. ( ناظم الاطباء ). || دودله و متردد. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || بی ثبات. ( ناظم الاطباء ). جنبنده. || گیرنده چیزی. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به تلجلج شود.
جمله سازی با متلجلج
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 او در پاسخ به سؤالات تند و بیرحمانه خبرنگاران، با صدایی متلجلج و لرزان سعی داشت حقیقت را به شکلی باورپذیر برای مردم بیان کند.
💡 وقتی استاد از او خواست که تحلیل خود را ارائه دهد، وی با حالتی متلجلج و تردید بسیار، کلمات را یکی پس از دیگری ادا کرد.
💡 آن مرد که در موقعیت بسیار دشواری قرار گرفته بود، با لحنی متلجلج و آشفته شروع به توضیح دادن دلایل خود برای آن اشتباه بزرگ کرد.