واژه «لفچه» در زبان فارسی کهن به صورت یک اسم به کار میرفته و دارای معانی مختلفی است که همگی در حوزه توصیف اجزای ظاهری صورت یا گوشت بدن قرار میگیرند. یکی از مهمترین معانی آن «لب گنده و ستبر» است و به حالتی از لب گفته میشود که نسبت به حالت معمول درشتتر، برجستهتر و کمی نامتعارف به نظر میرسد. در معنایی دیگر، این واژه به «گوشت بیاستخوان» اطلاق میشود که معمولاً در توصیف گوشت اطراف صورت یا بخشهایی از بدن حیوانات به کار میرفته است. همچنین در برخی کاربردهای قدیمی، «لفچه» به «کله بریان شده» یا بخشهای آمادهخوراک از سر حیوان نیز گفته شده است که نشاندهنده کاربرد آن در زبان خوراکی و توصیف غذاهای سنتی است. این واژه در متون ادبی فارسی، بهویژه در اشعار شاعران کلاسیک، برای ایجاد تصویرهای اغراقآمیز و توصیفی از چهره یا خوراک به کار رفته است. «لفچه» در اصل واژهای محاورهای و کهن است که امروزه کاربرد رایج ندارد و بیشتر در متون لغوی و ادبی دیده میشود. در برخی فرهنگهای زبانی، این واژه با صورتهای نزدیک مانند «لفچ» یا «لفجن» نیز ذکر شده است که همگی به معانی مشابهی مانند لب ستبر یا گوشت بدون استخوان اشاره دارند. کاربرد این واژه در گذشته بیشتر جنبه توصیفی و تصویری داشته و برای بیان حالتهای غیرعادی یا برجسته در ظاهر استفاده میشده است. بنابراین، «لفچه» واژهای کهن در زبان فارسی است که به لب ستبر، گوشت بیاستخوان یا بخشهایی از گوشت آماده مصرف اشاره دارد و در متون ادبی و لغوی به صورت توصیفی و تصویری به کار رفته است.
لفچه
لغت نامه دهخدا
لفچه. [ ل َ چ َ/ چ ِ ] ( اِ ) لفچ. ( جهانگیری ). لب گنده:
دو لفچه چو دو آستن مرد حجازی
دو منخره دو تیره چه سیصد بازی.( منسوب به منوچهری ).دندان چو صدف کرده دهان معدن لؤلؤ
وز لفچه بیفشانده بسی لؤلؤ شهوار.( منسوب به منوچهری ). || گوشت بی استخوان. ( برهان ):
بیاورد خوان زیرک هوشمند
بر آن لفچه های سر گوسفند.نظامی.سر زنگیان را درآرد به بند
خورد چون سر و لفچه گوسفند.نظامی.|| کله بریان کرده. ( برهان ).
فرهنگ معین
(لَ چِ ) (اِ. ) = لفچ. لفج. لفجن: ۱ - لب گنده. ۲ - گوشت بی استخوان.
فرهنگ عمید
۱. لب ستبر.
۲. گوشت های اطراف پوزۀ گوسفند: بیاورد خوان زیرکِ هوشمند / بر او لفچه های سر گوسفند (نظامی۵: ۷۹۲ ).
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- لب گنده و ستبر: دندان چون صدف کرده دهان معدن لولو و زلفچه بیفشانده بسی لولو شهوار. ( منوچهری. د.لغ. ) ۲- گوشت بی استخوان: سر زنگیان را در آرد ببند خورد چون سر لفچ. گوسفند. ( نظامی رشیدی )
لفچ. لب گنده
ویکی واژه
لفچ. لف
لفجن:
لب گنده.
گوشت بی استخوان.