لحح
مترادفها
اصرار کردن، پافشاری کردن
متضادها
کوتاه آمدن، رها کردن، بیخیال شدن
لغت نامه دهخدا
لحح. [ ل َ ح َ ] ( ع مص ) برچفسیدن چشم کسی به خم چشم او. ( منتهی الارب ).
لحح. [ل َ ح ِ ] ( ع ص ) مکان ٌ لحح؛ جای تنگ. ( منتهی الارب ).
اصرار کردن، پافشاری کردن
کوتاه آمدن، رها کردن، بیخیال شدن
لحح. [ ل َ ح َ ] ( ع مص ) برچفسیدن چشم کسی به خم چشم او. ( منتهی الارب ).
لحح. [ل َ ح ِ ] ( ع ص ) مکان ٌ لحح؛ جای تنگ. ( منتهی الارب ).