فرو فکندن

مترادف‌ها

انداختن، پایین فرستادن

متضادها

بالا انداختن

لغت نامه دهخدا

فروفکندن. [ ف ُ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) افکندن:
من شست به دریا فروفکندم
ماهی برمید و ببرد شستم.معروفی بلخی.رجوع به فروافکندن شود.

فرهنگ فارسی

افکندن

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران