غوغا برافکندن

مترادف‌ها

آشوب به پا کردن، هیاهو کردن، جنجال راه انداختن، همهمه کردن

متضادها

آرام کردن، سکوت کردن، آرامش برقرار کردن

لغت نامه دهخدا

غوغا برافکندن.[ غ َ / غُو ب َ اَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بانگ و فریاد برافکندن. فتنه و آشوب بپا کردن. فتنه انگیختن. غوغا انگیختن. هیاهو کردن. رجوع به غوغا شود:
از اشک خون پیاده و از دم کنم سوار
غوغا به هفت قلعه مینا برافکنم.خاقانی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - هیاهو کردن بانگ بر آوردن ۲ - فتنه بر پا کردن ایجاد آشوب کردن.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران