عفس
لغت نامه دهخدا
عفس. [ ع َ ] ( ع مص ) بازداشتن. ( منتهی الارب ). حبس. ( از اقرب الموارد ). || خوار و حقیر ساختن. ( منتهی الارب ). خوار داشتن. ( المصادر زوزنی ). || سخت راندن.( منتهی الارب ). عفس الابل؛ شتران را به شدت راند. ( از اقرب الموارد ). || پوست مالیدن. ( منتهی الارب ). مالیدن پوست را در دباغی. ( از اقرب الموارد ). || زدن بپای بر سرین کسی. || کشیدن بسوی زمین با فشارش سخت. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || ابتذال؛ بکار بردن جامه را، روزهای بسیار. || بازگرداندن چوپان گوسفندان خود را، و فرو نگذاشتن آنها را تا براه خود بروند. || بازگرداندن کسی را از حاجت خود. || حبس کردن ستور و ماشیه را بدون چراگاه و علف. || به خاک چسباندن. || صرع و به زمین افکندن. || گام نهادن. ( از اقرب الموارد ). || رام کردن. || خوان کردن. || به دندان کردن. ( المصادر زوزنی ).
جمله سازی با عفس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 اتاق کودک با ریخت و حالی که ایجاد شده بود، پر از عفس و آشفتگی بود و هیچ راهی برای حرکت کردن در آن وجود نداشت.
💡 قبل از ورود مهمانان به خانه، حتماً باید تمام عفس و کثیفیهای موجود در پذیرایی را پاکسازی کنیم تا محیطی تمیز و مرتب فراهم شود.
💡 او همیشه سعی میکرد از هر چیز کوچکی که در خانه بود، عفس و آشغال جمع کند تا محیط زندگیاش همیشه در بالاترین سطح نظافت باشد.