شاخدان
لغت نامه دهخدا
شاخدان. ( اِخ ) موضعی بین کشم و قلعه ظفر ( در ولایت بدخشان ). در حاشیه تاریخ شاهی بنقل از اکبرنامه آمده است «: رای جهان آرای بر آن قرار گرفت که بجهت مزید سرانجام مهام بدخشان و آسودگی سپاه و رعیت، قشلاق، درقلعه ظفر واقع شود. به این عزیمت صائب متوجه آن حدود شدند چون بموضع شاخدان ( که مابین کشم و قلعه ظفر است ) نزول اجلال شد مزاج صحت امتزاج آن حضرت از مرکز اعتدال فی الجمله منحرف شد». ( تاریخ شاهی چ کلکته حاشیه ص 314 ).
جمله سازی با شاخدان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پادشاه در مراسم باشکوه تاجگذاری خود، شاخدان طلایی و بسیار پرزرقوبرقی را بر سر نهاد که با نگینهای درخشان الماس تزیین شده بود.
💡 در داستانهای قدیمی و اساطیری، شاهزادگان همواره شاخدانهای سنگین و گرانبهایی بر سر میگذاشتند تا شکوه و عظمت خاندان خود را به رخ بکشند.
💡 آرایشگران حرفهای در تئاترهای سنتی، از شاخدانهای رنگارنگ و دستساز برای مشخص کردن شخصیتهای سلطنتی و بااقتدار در نمایشها استفاده میکنند.