رحم امدن

مترادف‌ها

دلسوزی کردن، شفقت ورزیدن، مهربانی کردن

متضادها

بی‌رحمی، سنگدلی

لغت نامه دهخدا

( رحم آمدن ) رحم آمدن.[ رَ م َ دَ ] ( مص مرکب ) یا رحم آمدن بر کسی. ترحم کردن. رقت نمودن. دلسوزی کردن. رحم کردن:
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من
آخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من.سعدی.مگر در دل دوست رحم آیدم
چو بیند که دشمن ببخشایدم.سعدی.پدر ترا دیدم آن زمان مرا بر او رحم آمد. ( انیس الطالبین ص 170 ). فقاعی را بر حال ما رحم آمد. ( انیس الطالبین ص 220 ).

فرهنگ فارسی

( رحم آمدن ) ترحم کردن رقت نمودن دلسوزی کردن

جمله سازی با رحم امدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 وقتی دیدم آن کودک بی‌سرپناه در سرمای شدید زمستان در گوشه خیابان نشسته است، ناخودآگاه دلم برای او رحم آمد و تصمیم گرفتم به او کمک کنم.

💡 هیچ‌یک از سیاستمداران سخت‌گیر در آن جلسه مهم نتوانستند بر قلب خود رحم آمد و به درخواست‌های انسانی برای آزادی زندانیان سیاسی، پاسخ مثبتی بدهند.

💡 خداوند رحمان و رحیم همواره بر بندگان خود رحم آمد و با بخشش گناهان و عطا کردن نعمت‌های بی‌شمار، راه نجات و آرامش را برای انسان‌ها هموار می‌سازد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران