درخشاندن
مترادفها
تابیدن، روشن کردن، تابان کردن، فروزان کردن
متضادها
خاموش کردن، تاریک کردن
لغت نامه دهخدا
درخشاندن. [ دُ / دَ / دِ رَ دَ ] ( مص ) درخشانیدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). رجوع به درخشانیدن شود.
فرهنگ عمید
روشن کردن، تابان و پرنور کردن.
تابیدن، روشن کردن، تابان کردن، فروزان کردن
خاموش کردن، تاریک کردن
درخشاندن. [ دُ / دَ / دِ رَ دَ ] ( مص ) درخشانیدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). رجوع به درخشانیدن شود.
روشن کردن، تابان و پرنور کردن.