خمارزده

مترادف‌ها

مست، گیج، خواب‌آلود، بی‌حال

متضادها

هوشیار، بیدار

لغت نامه دهخدا

خمارزده. [ خ ُ زَ دَ/ دِ ] ( ن مف مرکب ) مُسَکَّر. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ عمید

= خُمار

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه بحالت خمار افتاده.

جمله سازی با خمارزده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 آن مرد پس از گذراندن شب‌های بسیار طولانی که بیدار مانده بود، با چشمانی خمارزده و چهره‌ای خسته به آرامی در میان جمعیت حرکت می‌کرد.

💡 او که از شدت بی‌خوابی و خستگی مفرط کاملاً خمارزده به نظر می‌رسید، نتوانست تمرکز کافی خود را بر کلمات سخنرانی استاد در کلاس داشته باشد.

💡 در آن صبح بسیار زود و مه‌آلود، تمامی عابران پیاده با نگاهی خمارزده و بدنی بی‌رمق، برای رسیدن به مقصد خود تلاش بسیار زیادی می‌کردند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران