لغت نامه دهخدا
تطلیق.[ ت َ ] ( ع مص ) گشنی دادن خرمابن را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). || بازگردیدن روح مارگزیده در بدن او و سلامت یافتن و آرمیدن درد او. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || طلاق دادن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). رها کردن زن. ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ): پس دوستی به وی نامه نوشت و از وی استفسار حال کرد و تعجب نمود از تطلیق وی آن زن را بحکم جانبی که او را با آن زن بوده بود. ( تاریخ بیهق چ بهمنیار ص 167 ). || مفارقت کردن از شهر. || ترک کردن قوم را. ( از اقرب الموارد ).