تطرب
مترادفها
طرب، شادمانی، سرور
لغت نامه دهخدا
تطرب. [ ت َطَرْ رُ ] ( ع مص ) به طرب آوردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( از اقرب الموارد ). سرود گفتن و در طرب آوردن و شادمان کردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
طرب، شادمانی، سرور
تطرب. [ ت َطَرْ رُ ] ( ع مص ) به طرب آوردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( از اقرب الموارد ). سرود گفتن و در طرب آوردن و شادمان کردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).