تاب افکندن

مترادف‌ها

روشن شدن، درخشیدن، شعله‌ور شدن

متضادها

خاموش شدن، تاریک شدن

لغت نامه دهخدا

تاب افکندن. [ اَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پیچ و گره انداختن، چین و شکن دادن در ابروان و زلف و گیسو. رجوع به تاب شود. || موجب درد و رنج و آشفتگی شدن. بعذاب افکندن:
ز دریا بکنده در، آب افکنیم
سر جنگجویان بتاب افکنیم.فردوسی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- پیچ و گره انداختن چین و شکن دادن ( گیسو و زلف و مانند آنرا. ) ۲- موجب درد و رنج و آشفتگی گردیدن اذیت کردن آزار دادن.

جمله سازی با تاب افکندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 شاعر در این بیت زیبا، از تاب افکندن نور ماه بر پهنه دریا سخن می‌گوید تا زیبایی و شکوه شب‌های مهتابی را به تصویر بکشد.

💡 در آن لحظات حساس از غروب، خورشید شروع به تاب افکندن آخرین پرتوهای گرم خود بر فراز کوه‌ها کرد که منظره‌ای خیره‌کننده ایجاد نمود.

💡 افسانه‌ها می‌گویند که وقتی ستارگان بر تاریکی شب تاب افکندند، راه گم‌گشتگان در میان جنگل‌های انبوه و تاریک باز شد و آن‌ها نجات یافتند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران