بپسودن
مترادفها
پوسیدن، فاسد شدن، خراب شدن
لغت نامه دهخدا
بپسودن. [ ب ِ دَ ] ( مص ) بپسودان. لمس. لامسه کردن. ( برهان قاطع ). لمس کردن. ( ناظم الاطباء ). برمجیدن. برمخیدن. || اندودن. طلا کردن. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به بسودن و پسودن شود.
پوسیدن، فاسد شدن، خراب شدن
بپسودن. [ ب ِ دَ ] ( مص ) بپسودان. لمس. لامسه کردن. ( برهان قاطع ). لمس کردن. ( ناظم الاطباء ). برمجیدن. برمخیدن. || اندودن. طلا کردن. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به بسودن و پسودن شود.