بلنگیدن

مترادف‌ها

خیره شدن، زل زدن، چشم دوختن

لغت نامه دهخدا

بلنگیدن. [ ب ُ ل َ دَ ] ( مص جعلی ) توقف کردن. لنگیدن. ( ناظم الاطباء ). این کلمه با دومعنی فوق آمده است، اما ظاهراً همان مصدر لنگیدن است که با باء تأکید آمده است. رجوع به لنگیدن شود.

جمله سازی با بلنگیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 وقتی خورشید از پشت کوه‌های بلند و پوشیده از برف بالا آمد، نور طلایی آن شروع به بلنگیدن بر روی سطح پر تلاطم دریا کرد.

💡 ستاره‌های کوچک در پهنه وسیع آسمان شب با شدتی کم شروع به بلنگیدن کردند، گویی می‌خواستند راه مسافران شب‌گرد را در تاریکی مطلق پیدا کنند.

💡 پس از بارش شدید باران، قطرات ریز آب روی برگ‌های سبز و تازه درختان شروع به بلنگیدن کردند که باعث درخشش و زیبایی مضاعف جنگل شد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران