برچینیدن
مترادفها
چیدن، مرتب کردن، صف کردن
متضادها
پراکندن، بههم ریختن
لغت نامه دهخدا
برچینیدن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) در تداول عامه. برچیدن. جمع کردن و برچیدن. ( از ناظم الاطباء ).
چیدن، مرتب کردن، صف کردن
پراکندن، بههم ریختن
برچینیدن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) در تداول عامه. برچیدن. جمع کردن و برچیدن. ( از ناظم الاطباء ).