بجوشیدن
مترادفها
جوش آمدن، فوران کردن، غلیان کردن، قلقل کردن
متضادها
سرد شدن، یخ زدن، فروکش کردن
لغت نامه دهخدا
بجوشیدن. [ ب ِ دَ ] ( مص ) ( از: ب + جوشیدن ) بجوش آمدن. جوشیدن. || انبوه شدن لشکر. گرد شدن. فراهم آمدن سپاهیان یا حشرات به انبوهی:
بجوشید لشکر چو مور و ملخ
کشیدند از کوه تا کوه نخ.عنصری.- بجوشیدن دل؛ غثیان. ( زمخشری ). و رجوع به جوشیدن شود.
فرهنگ فارسی
بجوش آمدن جوشیدن.
جمله سازی با بجوشیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 وقتی که آب در ظرف قرار میگیرد و دما به نقطه جوش میرسد، شروع به بجوشیدن میکند و بخار شدیدی از سطح آن به سمت بالا میرود.
💡 در ادبیات فارسی، گاهی از استعاره بجوشیدن خون یا خشم برای توصیف شدت احساسات شدید و کنترلناپذیر درونی یک شخصیت در موقعیتهای دشوار استفاده میشود.
💡 احساسات فروخوردهای که در اعماق روح انسان پنهان شدهاند، ممکن است ناگهان با یک اتفاق کوچک شروع به بجوشیدن کنند و خود را نشان دهند.