بازپیچیدن
مترادفها
دوباره پیچیدن
لغت نامه دهخدا
بازپیچیدن. [ دَ ] ( مص مرکب ) برگردانیدن. منعطف ساختن:
عنان را یکی بازپیچی به راست
چنان کز خردمندی تو سزاست.فردوسی.سرش بازپیچید و تن راست شد
وگر وی نبودی زمان خواست شد.سعدی.و رجوع به پیچیدن شود.
جمله سازی با بازپیچیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بازپیچیدن دوباره سیمهای آسیبدیده در هنگام طوفانهای شدید، کار بسیار دشواری بود که تکنسینها مجبور شدند با دقت و حوصله بسیار زیادی انجام دهند.
💡 تصمیم برای بازپیچیدن مجدد رشتههای ابریشمی در بافت پارچه، از سوی هنرمند گرفته شد تا زیبایی و ظرافت اصلی اثر هنری او حفظ شود.
💡 بازپیچیدن قطعات فلزی دور محور اصلی برای افزایش استحکام ساختاری، یکی از مراحل بسیار حیاتی در فرآیند تولید این تجهیزات صنعتی پیچیده است.