بارحم
لغت نامه دهخدا
بارحم. [ رَ ] ( ص مرکب ) رحیم دل. رحمان. راحم. غافر. غفور. غفار. ( کازیمیرسکی ). رجوع به «با» شود.
فرهنگ فارسی
( صفت ) رحیم رحم کننده دلسوز.
بارحم. [ رَ ] ( ص مرکب ) رحیم دل. رحمان. راحم. غافر. غفور. غفار. ( کازیمیرسکی ). رجوع به «با» شود.
( صفت ) رحیم رحم کننده دلسوز.