لغت نامه دهخدا
اوگندن. [ اَ / اُو گ َ دَ ] ( مص ) افگندن. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ): و انوشیروان بیک زخم سر مزدک در کنارش اوگند. ( ابن البلخی ). شرار آتش کینه در دلش شعله اوگندن گرفت. ( سند بادنامه ).
اوگندن. [ اَ / اُو گ َ دَ ] ( مص ) افگندن. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ): و انوشیروان بیک زخم سر مزدک در کنارش اوگند. ( ابن البلخی ). شرار آتش کینه در دلش شعله اوگندن گرفت. ( سند بادنامه ).
(مصدر ) افکندن
افگندن