اوفسانه
مترادفها
افسانه، داستان، حکایت، اسطوره
لغت نامه دهخدا
اوفسانه. [ ن َ / ن ِ ] ( اِ ) افسانه و سرگذشت. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ) ( هفت قلزم ):
حیدرش گفت من ندارم زر
اوفسانه مخوان و رنج مبر.پوربها.
افسانه، داستان، حکایت، اسطوره
اوفسانه. [ ن َ / ن ِ ] ( اِ ) افسانه و سرگذشت. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ) ( هفت قلزم ):
حیدرش گفت من ندارم زر
اوفسانه مخوان و رنج مبر.پوربها.