دیبا فشان

لغت نامه دهخدا

دیبا فشان. [ ف َ / ف ِ ] ( نف مرکب ) نثارکننده. || فشاننده دیبا. نثارکننده دیبا. || ( حامص مرکب ) دیبافشانی. نثار دیبا:
پذیره برون رفت با سرکشان
درم ریز کردند و دیبافشان.اسدی.شد آمل بهشتی نو آراسته
درم ریز و دیبافشان خواسته.اسدی.

فرهنگ فارسی

نثار کننده. دیبا فشانی.

جمله سازی با دیبا فشان

💡 همچو طوطی هر زمانی صدرهٔ دیبا مپوش پیش ناکس همچو قمری طوق در گردن مباش

💡 گر از رخ آن بت زیبا گشاید پردهٔ دیبا فرو بندند نقاشان، در بت خانهٔ چین را

💡 اثرهای ملک سلطان چو دیبای منقش شد ظفرهای ملک سنجر بر آن دیبا طراز آمد

💡 جام شهبانو، نام چندین جام ورزشی در دوره پهلوی بوده است. شهبانو لقبی پادشاهی است که در ایران لقب فرح دیبا (ملکه و همسر محمدرضا شاه پهلوی) است.

💡 گهی بپیچد و بستر بسیجد از دیبا گهی بتازد و زنجیر سازد از شمشاد

غرقاب یعنی چه؟
غرقاب یعنی چه؟
کنان یعنی چه؟
کنان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز