بازپس نهادن

لغت نامه دهخدا

بازپس نهادن. [ پ َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) ذخیره کردن. پس انداز کردن. اندوختن:
بخور هرچه داری منه بازپس
تو رنجی چرا بازماند بکس ؟فردوسی.چرا امروز چیزی بازپس ننهی
چرا نندیشی از بیم تهیدستی.ناصرخسرو.و رجوع به بازپس هشتن و بازپس نهادن شود.

فرهنگ فارسی

ذخیره کردن

جمله سازی با بازپس نهادن

💡 تاوان عمر رفته ز گردون توان گرفت گر آب رفته ریگ روان بازپس دهد

💡 صد قدم رفتیم دور از کوی او در پس حجاب اضطراب یک نگاه بازپس با ما نبود

💡 راز خود کرد وصیت همه با من مجنون بر سر او نفس بازپسین من بودم

💡 که روز بازپسین در گذار و رحمت کن بر آنکه جاه ندارد، برآنکه جاهش هست

💡 هر زاده که دم جز به رضای تو برآورد آن دم که نخستین بودش بازپسین باد