باردار گردیدن

لغت نامه دهخدا

باردار گردیدن. [ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) حامله شدن. رجوع به باردار شدن شود: عِلْق، عَلاقة، عَلَق، عُلوق، تَلَقّی، عُقوق، عَقَق؛ باردار گردیدن زن. ( منتهی الارب ). رجوع به باردار گشتن و باردار شدن شود: فرعون بر تخت و در خواب بود، هر دو خلوت کردند زن باردار گردید. ( قصص الانبیاء ص 90 ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) باردار شدن

جمله سازی با باردار گردیدن

💡 در ۱۹۹۶، گابریل پسر ستنوروم پس از ۲۰ هفته بارداری نارس به دنیا آمد و دو ساعت بعد در بیمارستان درگذشت.

💡 باغ حسنش باد سبز و باردار و دم به دم دیده‌ام از تاب دل آبی به جویش می‌کشد؟

💡 بهر آن دارای هفت اقلیم باردار حافظی کاسمان نامش کند جوشن زمین حصن حصین

💡 حرمت حرقت خود گرچه نهان میدارم باردار زاشک عنابی و از چهره زردم پیداست

💡 جان پروران به سوسن آزاد باردار دل تازه کن به نرگس مخمور نیم خواب

💡 دانه را مانی کز اول خرد می‌آید به چشم تنگ سازد خانه را چون شد درختی باردار