وشاق باشی

لغت نامه دهخدا

وشاق باشی. [ وِ / وُ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) رئیس وشاقان. غلام باشی. ( فرهنگ فارسی معین ): و چون یک سال خدمت کرد( ی ) وشاق باشی با حاجب بگفتی و حاجب معلوم کردی. ( فرهنگ فارسی معین از سیاست نامه چ اقبال برای دبیرستانها ص 129 ).

فرهنگ فارسی

(صفت اسم ) رئیس وشاقان غلام باشی: (( وچون یک سال خدمت کرد(ی ) وشاق باشی باحاجب بگفتنی و حاجب معلوم کردی... ) )

جمله سازی با وشاق باشی

💡 می شتابند وشاقان چمن تا به سلطان جهان پیوندند

💡 نماند از وشاقان گردن فراز کسی در قفای ملک جز ایاز

💡 بروزگار تو اندر که موسم عدلست وشاق تیغ بحبس نیام مسجون باد

💡 ازین سو تخت شاهنشه نهاده وشاقی چند بر پای ایستاده

💡 ببین تا خود وشاق لاابالی چه سان می‌آید از اوج تعالی

💡 ره از شب چو روز بد‌اندیش بود وشاقی و شمعی روان پیش بود